
در پیله ای که خویش تنیدم ،
ساعتها فکر کردم ، گریستم ، خندیدم ، حتی یه قل دو قل هم بازی کردم . دیواره اش
تنگ بود و سخت ،شکافتنش را باور نداشتم .می پنداشتم با شکافتن پیله تمام سختی ها
و مشکلاتم تمام می شوند اما ، زهی خیال باطل ..... زیرا که پرواز آغاز راه است
..... نه پایان .
در پیله آموختم دنیا هر چه
قدر بزرگ که باشد اما به پای بزرگیه آرزوهایم نمی رسد .... آموختم تاریکی گاه بهتر
از نور است ، چون تو را وادار می کند چشمانت را تا ته باز کنی و زل بزنی ......
آموختم هوا کم است ، پس تا می
توانی نفس بکش .
این روزها عجیب دلم یک کاسه
آش رشته ی داغ می خواهد آن هم با کشک فراوان ، و یک عالم برف و سوز سرد دی ماه .
دلم این روزها سهراب می خواهد
و صدای نفس باغچه ، دلم آب می خواهد ، نه برای نوشیدن ، شاید برای شستن دستهای
آلوده به باورهای غلطم . چه خانه تکانی ای بود ! شستم ، ش ک س ت م ، دور ریختم ،
جابه جا کردم .
رو به آسمان .... پیله ای در
کار نیست ..... تازه اول راه است ..... بسم الله.